امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

شیرینی مورد علاقه عطا جونی

94-3-1 گلم 1 سالی میشه که بابایی هر وقت شیرینی تر بخره حتماباید برای شما هم از این نوع بخره...اصلا اگه خودت بری که این انتخاب اول و آخرته... بهش هم قشنگ میگی انگری برد ... این هم برای ماهگردت بود... سمت راستی رو عاشق شدی... خیلی خوشحالم که کتاب دوس داری عزیزم.. کتاب خوندن و دیدن کارتون باعث میشه فارسی ات روزبروز خوب شه و با جمله هات همه رو متعجب کنی...  پسرک آقای من الان که مامان دارم این پست هارو میذارم با بابایی رفتین جشن میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل... ایشالله خودشون نگهدارت باشن و دلت همیشه با علی باشه نازنینم..قبل رفتن به من میگی "مامان تورو میذارن هیئت؟&qu...
1 خرداد 1394

بازی اختراعی پسرم

94-3-1 نازنینم این بازی رو خودت ساختی ...مثل حل پازل میمونه...ازم میخوای اول شکلاشونو بکشم... بعد تو یکی یکی میذاریشون سرجاشون... اینجوری.. و با چیزهای دیگه.... آفرین پسر باهوش و خلاق من. 3 سال و 2ماه و 8 روزه. ...
1 خرداد 1394

.................

94-3-1  جمعه هفته پیش جمعه یکی از بدترین روزای عمرم بود... ناسلامتی شب مبعث بود و عید.. خواستیم خوش باشی رفتیم شهر بازی... کلی بهت خوش گذشت..استخر توپ.قطار..رالی بچه ها چندبار.. قصر بادی هم میخواستی که کمی به علت بارندگی نم داشت...کلی وسیله دیگه ..من و بابایی هم از اینکه اینهمه خوشحال بودی لذت میبردیم.. آخر سر هم چون دیدی چند تا از بچه ها رفتن قصر بادی لعنتی تو هم رفتی...هیچی دیگه خانومه هم واسه اینکه بچه های دیگه رو هم جذب کنه هیچی بهتون نمی گفت که وقت تمومه.... چندبار صدات کردیم که بیای...ولی نیومدی.. تو یه لحظه واییییییی.. دهنت پر خون...با گریه...یه لحظه به چشام شک کردم...اصلا نفهمیدیم چی شد..چطوری این اتفاق افتاد...ک...
1 خرداد 1394

اردیبهشت بارونی

94-2-16    چهارشنبه یه مدتیه که 2باره هوای بهار بدجوری روم اثر گذاشته البته از نوع عکسش... زیاد سرحال نیستم.. اونم با این وقایع اخیر.. حوصله خیلی کارارو ندارم.نمیدونم این همه بی حوصلگی از کجا میاد سراغم..این همه غم چیه رو دلم.... خدارو شکر که گلی چون شمارو هم به زندگیمون هدیه کرده وگرنه که....   عزیزم تحمل می کنم ....تحملمو بیشتر می کنم به خاطر تو و بابایی..  یه روز که دست به قیچی شدیم و شما که خیلی این کارارو دوس داری حسابی لذت بردی از آموزش و البته بازی... و همینطور هی شما درخواست اشکال بیشتری دادی و من بریدم و تو چسبوندی.. و با اضافه هاش...
16 ارديبهشت 1394

برگی از این روزها

94-2-1     سه شنبه گل پسری که این روزها حسابی دست به قلم شدی و البته بیچاره تموم شلواراتم از آثارت بی نصیب نمی مونن   البته کاملا غیر عمدی ...خودتم ناراحت میشی وقتی ماژیکت ناخواسته میخوره به جایی پسر با سلیقه م... علاقه ت به نقاشی این روزها زیاد شده...چه تو تبلت و چه رو وایت برد و کاغذ... امروز تو یکی از کتابات (خودم بلدم) عکس مداد شمعی دیدی و میگی "مامان منم از این مداد بزرگا"... منظورت از بزرگ همون کلفته...   چند وقت پیش تو وب یکی از دوستان خوندم که میگفت مداد رنگی کلفت هم موجوده...حالا اگه پیدا کنم حتما میخرم برات.... فارسی صحبت کردنت روزبروز ...
1 ارديبهشت 1394

بابا من پسرررررررم

94-2-1 فرشته من ..این موهای بلند شما هم داستانی شده برامون... هر غریبه ای که شمارو می بینه به مامانی میگه...دختره؟؟؟؟ و من: نه پسره... هااان...نه که موهاشو خیلی بلند کردین فکر کردیم دختره... .... موهاشو کوتاه کنید...میره تو چشمش.. و بازهم مامان:جلوهاشو خودم کوتاه می کنم براش... .... و از این دست حرفها... و مامانی بیچاره همش باید توضیح بدم که نمیره سلمونی... گریه ش میره تا کجاااا....  ... حالا من موندم واقعا از تیپ شما تشخیص نمیدن که دختر نیستی... ... شاید برای اطلاع رسانی بیشتر با خودمون 1 پلاکارد حمل کردیم که بابا من پسرررررررم..!!!! والااااا. شاید ...
1 ارديبهشت 1394

پسرم....

94-1-28 پسرم هفته خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم...برای همه 1 شوک واقعی بود اتفاقی که افتاد...واقعا چه حیف شد خاله جوونم.  این هفته کلا مراسم بود و همش تو رفت و آمد و گریه و .... خدا به همه مون صبر بده.  عزیزکم بابایی مهربون تو این اوضاع باز هم به فکر پسری بود و چند باری بردت پارک... و امروزهم بعد از مراسم برای اینکه روحیه منم عوض شه رفتیم شهر بازی..و شما گل پسری برای اولین بار سوار ماشین رالی بچه ها شدی و رفتی قصر بادی.. متاسفانه دوربین همرام نبود... خیلی لذت بردی پسرم. اصلا هم دلت نمی خواست بیای بیرون   امروز 3 بار رفتی پارک... به لطف بابایی..  عزیزکم این عکس ها مربوط به هفته قبله... ...
28 فروردين 1394

جدایی

94-1-26 دلم میخواد تک تک عزیزانمو سفت به آغوش بگیرم و خوب حسشون کنم قبل از اینکه برام تبدیل به حسرت بشه.... بیست و چند روز پیش بود که رفتیم خونشون برای عید دیدنی... چه سبزه هایی سبز کرده بود... سبز بودن و هم  قد.. خنده های بلندش هنوز تو گوشمه که داشت برامون حرف میزد و می خندید... چند روز بعد هم اومدن خونه ما... روی کاناپه بزرگم نشسته بود...می گفت سرما خوردم... میوه هم نخورد حتی... می گفت هیچی بهم مزه نمیده... می گفت عید امسال اصلا برای ما اومد نداشت... با داداش بزرگم شوخی میکردن.. خالمو میگم... هنوز خیلی جوون بود... خیلی زود بود براش... به دخترش (عروس مون) گفته بود اصلا عید امسال برام مثل هر سال نیست... فقط دارم م...
26 فروردين 1394

امروز ما

94-1-21 پسر گلم هوا هنوز اونقدر خوب نشده که خیلی بشه رفت گردش... ولی چون خیلی دوست داری بری گردش و پارک.. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم هر هفته بریم پیک نیک ایشالله... البته پارک رفتن ها جای خود...   امروزمون که بعد از ظهر رفتیم کندوان... خیلی بهت خوش گذشت... اصلا دوست نداشتی برگردیم... ولی با قول اومدن دوباره راضی شدی..  خونه هایی که تو دل کوهن و چیدمانشون خیلی خاص و زیباست.. اینم سدی که تو مسیر برگشت کنارش خودمونو به صرف 1 فنجون چای داغ دعوت کردیم.. نازنین پسرم الهی زندگی به کامت همیشه... ...
21 فروردين 1394

میم الف دال ر

94-1-21 عزیزم سالهاست که روز مادر برام رنگی نداره.... حتی اگه خوب بگم باید بگم تیره ست برام... عزیزم درسته که با وجود تو چند سالی میشه که این روز تلخی سالهای قبلو نداره ولی هنوزمممم..... عزیزکم مادر فدای تو بشه که داری برای آنا جونت گل می بری... آنا جون مهربون که تو هرگز ندیدیش.... ولی اونقدر با احساس بهش گفتی "آناجون روزت مغارک"(مبارک خودمون) که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.... نازنینم دلم برای کی بسوزه. دلم که خاکستر شده ...  نازنین مادرم روزت مبارک... امروز بیشتر از هر روز آغوشت را تشنه ام... کاش بودی کنارمان... لبخندت برایم لذت تمام دنیا می بود اگر بار دیگر می دیدمش... ...
21 فروردين 1394